vargha.ir لوحِ مریم هو مریما، عیسی جان بلا مکان عُروج نمود قفس وجود از طیرِ محمود خالی ماند و بلبلِ قِدَم به‌صحرای عَدم رو نمود و عَندَلیبِ اِلهی بَر سِدرۀ رَبانی به‌خُروش آمد، سُرادقِ عِزت بَر دَرید و هُمای رَفعَت از شاخسارِ بِهجت بَر پَرید، افلاک‌های بلند بر خاکِ‌ تیره بنشست و نَعره‌ها از دلِ پُر درد بَرخاست، آبِ گُوارا به‌خون تبدیل شد و صَحنِ فِردوسِ بَرین به‌خون آمیخته، بلی تیرِ قَضای اِلهی را سینۀ مُنیر دوستان لایق و کَمَندِ بلای نا متناهی را گَرَدنِ عاشقان شائق، هرکجا خَدنگی است بَر صَدرِ احباب وارد آید و هر جا غمی است بَر دلِ اَصحاب نازل گردد، عاشِقان را چَشم تَر باید و معشوقان را ناز وکِرِشمه شاید، حَبیب اگر صد ناله سراید محبوب بر جفا بیافزاید. اگر شربتِ وصال خواهی تَن به‌زوال دَر دِه و اگر خَمرِ جمال طلبی در وادی حِرمان پا نه. مَریما، حُزن را به سُرور بچش و غم را از جامِ فَرَح دَر کش، اگر خواهی قَدَم درکویِ طَلب گُذاری صابر باش و رُخ را مَخَراش و آب از دیده مَپاش و از بی‌صبران مَباش، پیراهنِ تسلیم پوش و از بادۀ رضا بنوش و عالَمی را به دِرهَمی بِفروش، دل به قَضا دربند و به حُکمِ قَدَر پیوند، چشمِ عِبرت برگُشا و از غیر دوست دَرپوش که عَنقَریب در مَحضرِ قُدس حلقه زنیم و به حضرتِ اُنس رو آریم و از بَربَطَ عَراق نغمه حِجازی بشنویم و با دوست مُلحَق شویم، ناگفتنی بگوئیم و نادیدنی ببینیم و ناشنیدنی بشنویم و به آهنگِ نـور هیکلِ روح را به رقص آوریم و در حَریمِ جان بـزمِ خوشی بیارائیم و از ساقیِ جلال ساغَرِ جَمال برگیریم و به‌یـادِ رُخِ ذوالجلال خَمرِ بی‌مثال درنـوشیم، چشم را ازآب پـاک کن و دل را از حُزن بِـروب و قلب را از غم فـارغ نما و به آهنگ ملیح بـرخوان: گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحُکمُ ‌للّه
  vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
Vargha.ir
بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
  vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
صفحه اصلی
مطالب جدید
ﻛﺘﺐ روﺣﻲ
مناجات نسوان
مناجات های فارسی حضرت بهاالله
مناجات های فارسی حضرت عبدالبها
مناجات های حضرت ولی امرالله
مناجات های عربی حضرت عبدالبها
مناجات اطفال
نماز وسطی
نماز کبیر
نماز صغیر
وضو
کلمات مکنونه فارسی
کلمات مکنونه عربی
پیامها: خطاب به بهائیان ایران
پیامها: خطاب به بهائیان جهان
الواح حضرت بهاالله
الواح حضرت عبدالبهاء
ادعیه
اذکار بهائی
بیانات مبارکه
تاریخی
تعالیم دوازده گانه
حدود و احکام
 
 
   vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
الواح حضرت بهاالله 901

لوحِ مریم

هو
مریما، عیسی جان بلا مکان عُروج نمود قفس وجود از طیرِ محمود خالی ماند و بلبلِ قِدَم به‌صحرای عَدم رو نمود و عَندَلیبِ اِلهی بَر سِدرۀ رَبانی به‌خُروش آمد، سُرادقِ عِزت بَر دَرید و هُمای رَفعَت از شاخسارِ بِهجت بَر پَرید، افلاک‌های بلند بر خاکِ‌ تیره بنشست و نَعره‌ها از دلِ پُر درد بَرخاست، آبِ گُوارا به‌خون تبدیل شد و صَحنِ فِردوسِ بَرین به‌خون آمیخته، بلی تیرِ قَضای اِلهی را سینۀ مُنیر دوستان لایق و کَمَندِ بلای نا متناهی را گَرَدنِ عاشقان شائق، هرکجا خَدنگی است بَر صَدرِ احباب وارد آید و هر جا غمی است بَر دلِ اَصحاب نازل گردد، عاشِقان را چَشم تَر باید و معشوقان را ناز وکِرِشمه شاید، حَبیب اگر صد ناله سراید محبوب بر جفا بیافزاید. اگر شربتِ وصال خواهی تَن به‌زوال دَر دِه و اگر خَمرِ جمال طلبی در وادی حِرمان پا نه. مَریما، حُزن را به سُرور بچش و غم را از جامِ فَرَح دَر کش، اگر خواهی قَدَم درکویِ طَلب گُذاری صابر باش و رُخ را مَخَراش و آب از دیده مَپاش و از بی‌صبران مَباش، پیراهنِ تسلیم پوش و از بادۀ رضا بنوش و عالَمی را به دِرهَمی بِفروش، دل به قَضا دربند و به حُکمِ قَدَر پیوند، چشمِ عِبرت برگُشا و از غیر دوست دَرپوش که عَنقَریب در مَحضرِ قُدس حلقه زنیم و به حضرتِ اُنس رو آریم و از بَربَطَ عَراق نغمه حِجازی بشنویم و با دوست مُلحَق شویم، ناگفتنی بگوئیم و نادیدنی ببینیم و ناشنیدنی بشنویم و به آهنگِ نـور هیکلِ روح را به رقص آوریم و در حَریمِ جان بـزمِ خوشی بیارائیم و از ساقیِ جلال ساغَرِ جَمال برگیریم و به‌یـادِ رُخِ ذوالجلال خَمرِ بی‌مثال درنـوشیم، چشم را ازآب پـاک کن و دل را از حُزن بِـروب و قلب را از غم فـارغ نما و به آهنگ ملیح بـرخوان:

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحُکمُ ‌للّه
حضرت بهاالله