vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
Vargha.ir
بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
  vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
صفحه اصلی
مطالب جدید
ﻛﺘﺐ روﺣﻲ
مناجات نسوان
مناجات های فارسی حضرت بهاالله
مناجات های فارسی حضرت عبدالبها
مناجات های حضرت ولی امرالله
مناجات های عربی حضرت عبدالبها
مناجات اطفال
نماز وسطی
نماز کبیر
نماز صغیر
وضو
کلمات مکنونه فارسی
کلمات مکنونه عربی
پیامها: خطاب به بهائیان ایران
پیامها: خطاب به بهائیان جهان
الواح حضرت بهاالله
الواح حضرت عبدالبهاء
ادعیه
اذکار بهائی
بیانات مبارکه
تاریخی
تعالیم دوازده گانه
حدود و احکام
 
 
   vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
تاریخی 883

جناب ابوالفضل در کتاب کشفُ الغِطاء از قول حاج سید جواد کربلائی نقل می کنند که:
سید یحیی وقتی از طرف محمد شاه مأمور شد برای تحقیق در امر حضرت اعلی به شیراز برود، اول مهمان
حسین خان آجودان باشی ناظم الدوله، حاکم فارس بود. بعد برای تحقیق رفت حضور حضرت اعلی برسد.
دم در که رسید ملا شیخ علی عظیم ترشیزی را دید که وقتی با هم همدرس بودند در نجف و کربلا . واقعه
را از او پرسید. عظیم به سید یحیی گفت: " حضور مبارک که می رسی، مؤدّب باش. رعایت ادب را بکن.
غرور به تحصیلات ظاهره مبادا تو را وادار به جسارت بکند و در محضر حق جسور باشی . خیلی مؤدّب
باش." رفت، حضور مبارک مشرّف شد. در جلسه اول بنای مجادله و مقابله را گذاشت. حضرت اعلی چیزی
نفرمودند. هر چه دلش خواست گفت. شیخ علی عظیم از او پرسید: سید چه کاری کردی؟ گفت: " رفتم
جدال کردم، نزاع کردم، مقابله کردم. جوابی نشیندم. " شیخ علی گفت: " خراب شود آن مدرسه ای که من
و تو در آن درس خواندیم. آن معلومات ظاهره ای که تو کسب کردی بالاخره حجاب تو شد و تو را از حق
محروم کرد. " در مجلس دوم که مشرّف شد از آن سطوتش کاسته شد؛ زیرا حضرت اعلی مجال صحبت به
او ندادند. شروع کردند به بیاناتی که حقایقی بود که او خود را کوچک احساس کرد. جلسه سوم مؤمن شد.
بعد سید جواد می گوید که یک شب من و جناب سید یحیی دارابی که تازه مؤمن شده بود در بیت مبارک
حضرت اعلی مهمان بودیم. هیکل مبارک تشریف آوردند. حضور مبارک مشرف بودیم. شام محبتی خوردیم
و آن غلام سیاه که هیکل مبارک داشتند، متصدی خدمات بود. شب از نصف گذشت. حضرت اعلی تشریف
بردند و ما هم مهیای خوابیدن شدیم. در این بین حاج سید یحیی عریضه ای عرض کرد. از حضور مبارک
درخواست کرد که سوره کوثر را برای او تفسیر بفرمایند و این کاغذ را همان ساعت که نوشت یعنی که شب
از نصفه گذشته بود و او به غلام هیکل مبارک گفت: این را ببر بده حضور مبارک. غلام هم رفت نامه را
داد. می گوید که ما خوابیدیم. عادت ما این بود که صبح زود قبل از اذان صبح، قبل از طلوع صبح صادق
برای نماز شب بیدار می شدیم. میگوید: من بیدار شدم. حاج سید یحیی هم برخاست. می خواست لباسش را
بپوشد برود وضو بگیرد. در این بین غلام آمد در زد. صحیفه ای آورد به خط حضرت اعلی. گفت این را به
من عنایت کردند و فرمودند بده به جناب سید یحیی. حاج سید جواد می گوید در توی طاقچه اطاق شمعی
روشن بود. سید یحیی آن رساله را گرفت آمد دم طاقچه نزدیک شمع. شروع کرد به ورق زدن رساله که
خیلی هم ضخیم بود و یک مرتبه شروع کرد به رقصیدن و بشکن زدن و حالت طبیعی اش را از دست داد.
فریاد می کشید. حاج جواد می گوید: من خیال کردم جناب سید یحیی دیوانه شده است. برخاستم گفتم:
جناب آقا شما را چه می شود؟ گفت: " حاج سید جواد برخیز ببین چه شده است. ببین تو خودت شاهد
بودی که ما تا نصف شب در محضر مبارک بودیم. نیمه شب گذشته بود که هیکل مبارک تشریف بردند و
من در آن وقت عریضه خودم را دادم و تاکنون چند ساعتی بیشتر نیست ... این رساله را در یک مدّت
محدود مرقوم فرموده اند. " کتاب را بوسید و روی سر گذاشت. رفتیم نماز خواندیم و نشستیم به خواندن
کتاب. بعد خواستم از روی آن نسخه ای استنساخ کنم. همان کتابی را که حضرت اعلی در ظرف یکی دو
ساعت نوشته بودند، سه شبانه روز طول کشید تا یک نسخه از آن توانستیم فراهم نمائیم .
پیام بهائی ش – 271 ص – 7 – 2
-