vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
Vargha.ir
بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
  vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
صفحه اصلی
مطالب جدید
ﻛﺘﺐ روﺣﻲ
مناجات نسوان
مناجات های فارسی حضرت بهاالله
مناجات های فارسی حضرت عبدالبها
مناجات های حضرت ولی امرالله
مناجات های عربی حضرت عبدالبها
مناجات اطفال
نماز وسطی
نماز کبیر
نماز صغیر
وضو
کلمات مکنونه فارسی
کلمات مکنونه عربی
پیامها: خطاب به بهائیان ایران
پیامها: خطاب به بهائیان جهان
الواح حضرت بهاالله
الواح حضرت عبدالبهاء
ادعیه
اذکار بهائی
بیانات مبارکه
تاریخی
تعالیم دوازده گانه
حدود و احکام
 
 
   vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
تاریخی 874

آب فروش بهائی (با استفاده از حافظه از کتاب "داستانهایی
دربارۀ تبرّعات"، تألیف خانم فیضی، ترجمه علیرضا نصر اصفهانی)
در محلّۀ اعیان نشین طرف تجریش تعدادی از احبّای ثروتمند
سکونت داشتند. ضیافت در منزل این دوستان تشکیل میشد.
از قضای روزگار یکی از احبّاء بود که کارش فروش آب بود.
یعنی مخزن آب را که روی گاری بود و توسّط اسب کشیده
میشد صبح‌ها پر میکرد و دور محلّه‌ها میگشت و حلب حلب
می‌فروخت. زیرا سیستم آب‌رسانی اینطور بود. معمولاً
گالش‌ها بزرگ لاستیگی به پا میکرد و پیشبندی چرمی
می‌بست و کیسه‌ای چرمی هم از کمر آویزان میکرد که پول
خرد‌ه را در آن میریخت.
شب ضیافت هم در راهرو نزدیک در می‌نشست که مبادا
لباسش فرشها را کثیف کند. و تنفّس که می‌شد شتابان
میرفت. پولی را که از صبح با آبفروشی جمع کرده بود به
منزل می‌برد. مبلغی را کنار می‌گذاشت برای خرید آب فردا
صبح و بقیه را خرج منزل می‌کرد. با همین وضع فقیرانه
زندگی را می‌گذراند.
شبی متّحدالمآلی آمده بود که از مرکز جهانی مبالغی خواسته
شده بود که احبّاء تبرّعات بدهند. تنفّس شد و صندوقی روی
میز بود که احبّاء کلّی پول در آن ریخته بودند. همه بلند
شدند و به اطاق مجاور رفتند که پذیرایی شوند. جوانی که
داستان را تعریف می‌کند میگوید:
"متوجّه شدم که آبفروش ما موقع تنفّس نرفت. ماند تا همه
به اطاق مجاور رفتند. بعد برخاست و سراغ صندوق رفت.
اطرافش را نگاه کرد ببیند کسی مراقب است یا خیر. بعد که
دید کسی مراقب نیست، کیسه چرمی پول خرد را در آورد و
کف دستش خالی کرد و هرچه پول در آن بود در صندوق
ریخت و شتبان منزل را ترک کرد."
-