vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
Vargha.ir
بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
  vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
صفحه اصلی
مطالب جدید
ﻛﺘﺐ روﺣﻲ
مناجات نسوان
مناجات های فارسی حضرت بهاالله
مناجات های فارسی حضرت عبدالبها
مناجات های حضرت ولی امرالله
مناجات های عربی حضرت عبدالبها
مناجات اطفال
نماز وسطی
نماز کبیر
نماز صغیر
وضو
کلمات مکنونه فارسی
کلمات مکنونه عربی
پیامها: خطاب به بهائیان ایران
پیامها: خطاب به بهائیان جهان
الواح حضرت بهاالله
الواح حضرت عبدالبهاء
ادعیه
اذکار بهائی
بیانات مبارکه
تاریخی
تعالیم دوازده گانه
حدود و احکام
 
 
   vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
تاریخی 852

روزی روح الله و برادر بزرگترش عزیزالله در ارض اقدس با اطفال بازی می کردند. حضرت ورقه علیا «بهائیه خانم» خواهر حضرت عبدالبهاء هر دو را احضار کردند. وقتی روح الله و عزیز الله وارد اتاق شدند، حضرت ورقه علیا مشغول دوختن پارچه ای بودند.
در اطراف دیگر اتاق میرزا ضیاءالله و میرزا بدیع الله نشسته مشق می نوشتند. حضرت ورقه علیا از آنها پرسیدند در ایران چه می کردید
روح الله ورقا در جواب عرض کرد: تبلیغ می کردیم
فرمودند وقتی تبلیغ می کردید چه می گفتید؟
عرض کرد می گفتیم خدا ظاهر شده
خانم لب به دندان گزیده گفتند شما به مردم می گفتید خدا ظاهر شده؟
روح الله عرض کرد به همه نمی گفتیم. به اشخاصی می گفتیم که استعداد شنیدن این کلمه را داشته باشند.
خانم فرمودند: این قبیل اشخاص را چطور می شناختید؟
عرض کرد: به چشم اشخاص که نگاه می کردیم می فهمیدیم که می شود چنین حرفی زد یا نه.
خانم خندیدند و فرمودند: به چشم من نگاه کن ببین می توانی این کلمه را به من بگویی؟
روح الله دو زانو روبروی بهائیه خانم نشست و مدّتی به چشمانشان نگاه کرد و گفت: شما خودتان تصدیق دارید.
بعد حضرت خانم ضیاءالله و بدیع الله را نشان داده فرمودند:
به چشم آقایان هم نگاه کنید ببینید چطورند؟
روح الله نزد انان رفته دو زانو مقابل هر یک مدّتی نشست و به چشمان آنها نگاه کرده بعد از مدّتی گفت: به زحمتش نمی ارزد.
این حرف روح الله سبب شد که حضرت ورقه علیا مدتّی خندیدند.
نور_ایمان ص 169 و ص 170
-