vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
Vargha.ir
بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
  vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
صفحه اصلی
مطالب جدید
ﻛﺘﺐ روﺣﻲ
مناجات نسوان
مناجات های فارسی حضرت بهاالله
مناجات های فارسی حضرت عبدالبها
مناجات های حضرت ولی امرالله
مناجات های عربی حضرت عبدالبها
مناجات اطفال
نماز وسطی
نماز کبیر
نماز صغیر
وضو
کلمات مکنونه فارسی
کلمات مکنونه عربی
پیامها: خطاب به بهائیان ایران
پیامها: خطاب به بهائیان جهان
الواح حضرت بهاالله
الواح حضرت عبدالبهاء
ادعیه
اذکار بهائی
بیانات مبارکه
تاریخی
تعالیم دوازده گانه
حدود و احکام
 
 
   vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
تاریخی 835

ید غیبی
ساختمان مقام اعلی یکی از مهمّترین اقداماتی بود که حضرت عبدالبهاء به عهده گرفته بودند امّا مشکلات زیادی در کار بود. سخت ترین این مشکلات گرفتاریهایی بود که دشمنان ایجاد می کردند.
یکی از این موارد وقتی بود که مخالفین نامه به دربار پادشاه عثمانی نوشته و شکایت کرده بودند که حضرت عبدالبهاء مشغول ساختن قلعه هستند و خیال دارند انقلاب کنند. یکی از احبّاء به نام اسمعیل آقا خودش آنجا بوده است تعریف می کند که قبل از آنکه از طرف دولت عثمانی بازرس به حیفا فرستاده شود حضرت عبدالبهاء تمام احبّای ساکن حیفا را به نقاط دیگر مثل بیروت و مصر فرستادند فقط خانواده ی حضرت عبدالبهاء و چند نفر دیگر از احبّای قدیمی باقی ماندند. من (آقا اسمعیل)و دیگر خادمین اثاثیه را بسته بندی کردیم و آماده ی حرکت شدیم چون می دانستیم وقتی مأمورین دولت بیایند دیگر فرصت جمع کردن اثاثیه ها نخواهد بود.
بین مردم شایع شده بود که مأمورین دولت قرار است حضرت عبدالبهاء را به صحرای فیزان بفرستند. حاجی میرزا حیدر علی که از احبّای بسیار قدیمی و مردی سالخورده بود نزد حضرت عبدالبهاء آمد. عرض کرد احبّای آمریکا کشتی مخصوص کرایه و به عکّا فرستاده اند تا خانواده ی مبارک با کشتی به آمریکا سفر کرده و از خطر نجات پیدا کنند.
حضرت عبدالبهاء فرمودند:« حضرا اعلی در مقابل دشمنان و آتش گلوله استقامت کردند، حضرت بهاءالله زندان و زنجیر را تا آخر عمر تحمّل فرمودند. آیا حالا خوبست من از مقابل دشمنان فرار اختیار کنم. در صورتی که آرزوی من این است که جانم را در راه حضرت بهاءالله فدا کنم. حال شما بروید و با بقیّه ی احبّاء مشورت کنید و نتیجه را به من بنویسید.»
احبّاء اطاعت کردند و دور هم جمع شدند و به مشورت پرداختند. نتیجه ی مشورت این شد که بهتر است حضرت عبدالبهاء با کشتی آماده در ساحل عکّا به مکان امنی سفر نمایند.
چند روز گذشت و حضرت عبدالبهاء چیزی نفرمودند بألاخره حاجی میرزا حیدرعلی نزد حضرت عبدالبهاء آمد و عرض کرد قربان همانطور که فرمودید ما جمع شدیم و بعد از مشورت نظر خود را نوشتیم.
حضرت عبدالبهاء فرمودند:« بله نامه ی شما رسید امّا من از ملکوت ابهی هم جواب خواسته ام که هنوز نرسیده است.»
دو یا سه روز بعد اسمعیل آقا خواب می بیند که از طرف روضه مبارکه با توپ به طرف عکّا و دریا تیراندازی می شود، پریشان و نگران از خواب بیدار می شود. صبح آن روز نزد حضرت عبدالبهاء می رود و خوابش را تعریف می کند.
حضرت عبدالبهاء می فرمایند:« خواب تو رؤیای صادقه است و بزودی توپ خدا صدا خواهد کرد.»
چند روز که گذشت خبر رسید در شهر استامبول پایتخت عثمانی انقلاب شده همه ی مأمورینی هم که جهت دستگیری حضرت عبدالبهاء عازم حیفا بودند مجبور به بازگشت شدند. این انقلاب سبب شد که حکومت عوض شود و تمام زندانی ها هم آزاد شوند. حضرت عبدالبهاء هم که زندانی دولت عثمانی بودند آزاد گشتند. روزی حضرت عبدالبهاء فرمودند:« آقا اسمعیل توپ خدا خیلی زود به صدا در امد.»
نور_ایمان ص 207
آهنگ_بدیع شماره 326
-