vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
Vargha.ir
بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
  vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
صفحه اصلی
مطالب جدید
ﻛﺘﺐ روﺣﻲ
مناجات نسوان
مناجات های فارسی حضرت بهاالله
مناجات های فارسی حضرت عبدالبها
مناجات های حضرت ولی امرالله
مناجات های عربی حضرت عبدالبها
مناجات اطفال
نماز وسطی
نماز کبیر
نماز صغیر
وضو
کلمات مکنونه فارسی
کلمات مکنونه عربی
پیامها: خطاب به بهائیان ایران
پیامها: خطاب به بهائیان جهان
الواح حضرت بهاالله
الواح حضرت عبدالبهاء
ادعیه
اذکار بهائی
بیانات مبارکه
تاریخی
تعالیم دوازده گانه
حدود و احکام
 
 
   vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
تاریخی 818

آقای میثاق الله نورالدین این داستان را نقل کرده اند:
خادمه ی شیرین بیان بیت شیراز، به نام مادر آقا رضا، زنی بسیار مهربان و با صفا و خوش بیان بود. در یکی از فرصت ها که شب دیر وقت بود و ما پس از زیارت بیت مبارک در کنار یکدیگر در اتاق مسکونی این خانم نشسته و از هر دری سخن می گفتیم، داستانی تعریف کرد که برای ما بسیار جالب و جاذب بود و مطمئنا شوق آور و موجب ایقان بیشتر هر شنونده می شود.
ایشان تعریف کرد که یک شب سه نفر دزد تصمیم می گیرند که به قصد دزدی به بیت مبارک وارد شوند، لذا نردبانی را در کوچه ی جوار بیت مبارک به دیوار گذاشته و تصمیم می گیرند به بالای پشت بام بروند. در اول هرکدام از رفتن به بالای نردبان امتناع می کند ولی بالاخره پس از چندی یکی از آنان شجاعت نشان داده و داوطلب می شود که او اول به پشت بام برود؛ ولی وقتی وقتی روی پشت بام می رود، می بیند یک سید جوان روی پشت بام قدم می زند و آهسته از طرفی به طرف دیگر می رود و پس از مکثی برمی گردد.
این دزد مدتی در کمال سکوت صبر می کند که شاید آن جوان بالاخره به داخل منزل برود و او بتواند کاری را که میخواسته ( یعنی دزدی کردن) انجام دهد؛ ولی چون زمانی طولانی می گذرد و سید جوان به همان نحو به قدم زدن ادامه میدهد، آقای دزد از نردبان پایین آمده و جریان قدم زدن جوان سید را برای دو نفر همکار خود تعریف می کند. آن دو نفر اول باور نمی کنند و میگویند بالاخره این جوان خسته خواهد شد و به داخل منزل خواهد رفت.
مدتی صبر می کنند و تصمیم میگیرند یک نفر دیگر بالا برود. بنابراین نفر دیگری بالا میرود و او هم همان صحنه را می بیند و بعد از مدتی پایین می اید و گفته ی نفر اول را تصدیق می کند و پس از مدتی مباحثه، نفر سوم به پشت بام می رود و با دیدن آن سید نورانی در حال قدم زدن از نردبان پایین می آید. سه نفری تصمیم می گیرند شب بعد برگردند و یک به یک بالا می روند و در هر مرتبه همان صحنه را مشاهده می کنند.

این سه نفر پس از مذاکرات طولانی میگویند: حتما اینجا یک محل مهمی است که این سید ماموریت دارد شب ها در آنجا نگهبانی و ار آن محل مراقبت کند. چون این دزدها اطلاعی از محل نداشته اند، تصمیم میگیرند که روز به منزل برگردند و چگونگی را تحقیق کرده و از مشخصات این سید جوان مطلع شوند. روز بعد به منزل مراجعه کرده و در می زنند. مادر آقا رضا که شخصی تقریبا سالخورده بود، درب را روی این سه نفر باز می کند. از نگاه تعجب آمیز آن خادمه، هرسه متوجه می شوند که باید آنجا محل خاصی باشد و نمی تواند یک منزل مسکونی باشد.
پس از کمی تامی یکی از آنان از مادر آقا رضا می پرسد: اینجا کجا است و چه نوع محلی است؟ این خانم مهربان و خوش بیان متوجه می شود که این اشخاص به کلی از موقعیت بیت مبارک بی اطلاع هستند. این خانم قلبا به حضرت باب توجه نموده و کمک می خواهد. سپس آنان را به داخل منزل دعوت کرده و می گوید: اگر وقت دارید من می توانم در چند دقیقه موقعیت این منزل را برایتان تعریف کنم. آنان با کمی شک و تردید به یکدیگر نگاه کرده، بالاخره تصمیم میگیرند که به منزل وارد شوند.
مادر آقارضا در این جا کمی مکث کرده و درحالی که چشمانش پر از اشک بوده اضافه کرد که در آن روز بیش از یک ساعت با این سه نفر صحبت کردم و از چگونگی اظهار امر حضرت اعلی و کمی تاریخ امر برایشان تعریف کرده و به خصوص راجع به واقعه ی قلعه شیخ طبرسی گفتم و پس از آن اجازه دادم که از داخل بیت مبارک و اتاق و محل مخصوص اظهار امر زیارت کنند. پس از زیارت، هر سه نفر منقلب شده، یکی پس از دیگری ایمان خود را به امر جدید ابراز نمودند.
در اینجا اشک از چشمان این خانم رئوف و شیرین بیان جاری شد و گفت : میدانید این سه نفر حالا کجا هستند؟...بله ، ایشان هر سه نفر از سوابق بدکاری خود پشیمان شده و با خلوص نیت به امر جمال اقدس ابهی مومن شدند و پس از مدت کوتاهی هر سه نفر به مهاجرت رفتند... و به طوری که من اطلاع پیدا کرده ام، درحال حاضر هر سه نفر در محل مهاجرتی خود در یکی از کشور های دور افتاده هستند.
-