vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
Vargha.ir
بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
  vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
صفحه اصلی
مطالب جدید
ﻛﺘﺐ روﺣﻲ
مناجات نسوان
مناجات های فارسی حضرت بهاالله
مناجات های فارسی حضرت عبدالبها
مناجات های حضرت ولی امرالله
مناجات های عربی حضرت عبدالبها
مناجات اطفال
نماز وسطی
نماز کبیر
نماز صغیر
وضو
کلمات مکنونه فارسی
کلمات مکنونه عربی
پیامها: خطاب به بهائیان ایران
پیامها: خطاب به بهائیان جهان
الواح حضرت بهاالله
الواح حضرت عبدالبهاء
ادعیه
اذکار بهائی
بیانات مبارکه
تاریخی
تعالیم دوازده گانه
حدود و احکام
 
 
   vargha.ir بهائی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی
تاریخی 811

جان بوش خاطره‌ای را از زمان حضور حضرت عبدالبهاء در نیویورک بیان میکند که شنیدنی است. او می‌گوید:
"حضرت عبدالبهاء وارد اوّلین اتومبیل شدند ... هیکل مبارک دست مرا گرفتند و نزد خود در صندلی عقب اتومبیل کشیدند. مانتفورت میلز در را بست و من با حضرت عبدالبهاء تنها ماندم. احبّاء ترتیبی داده بودند که هیکل مبارک شهر را ببینند... و لحظات مسرّتبخشی را در مشاهدۀ نیویورک بگذرانند. وقتی وارد اتومبیل شدم و نشستم، حضرت عبدالبهاء نگاهی به من انداختند؛ فقط نگاه کردند و آهی از ژرفنای دل کشیدند، گویی می‌خواستند که تمامی جهان را که بر شانه‌های ایشان سنگینی می‌کرد، بردارند و اندکی بیاسایند. سپس سر مبارک را، همانند کودکی، بر شانۀ چپ من نهادند و به خوابی عمیق فرو رفتند. در مقابل ایشان، مانند موشی بودم. ابداً میل نداشتم کوچکترین حرکتی نمایم؛ ابداً نمی‌خواستم ادنی حرکتی سبب بیداری ایشان شود. این سفر درونشهری حدود نیم ساعت طول کشید و در طول مسیر غالباً به این اندیشه بودم که دیگران در چه فکرند؛ آیا تصوّر می‌کنند که حضرت عبدالبهاء تمام این مدّت را مشغول تماشای شهر بوده‌اند؟ هنگامی که در مقابل منزل خانوادۀ کینی توقّف کردیم، ایشان بیدار شدند."
جان بوش یکی از نفوسی بود که حضرت عبدالبهاء انتخاب فرمودند تا در هنگامی که این جهان را ترک می‌کردند در کنارشان باشد. بعدها، احبّاء دریافتند که حضرت عبدالبهاء از لحظۀ صعود خود اطّلاع داشتند و خود را برای آن آماده کرده بودند. با تقاضای بعضی از نفوسی که در آن زمان مایل به دیدار با ایشان بودند، موافقت نکردند. امّا خود ایشان به جان بوش نوشتند، "مشتاقم شما را ببینم،" و وقتی که جان و لوئیز، در جواب ایشان، تقاضای اجازۀ زیارت کردند، هیکل اطهر در جواب تلگراف زدند که، "مأذونید." آنها روز سیزدهم نوامبر 1921، یعنی دو هفته قبل از صعود طلعت میثاق، وارد حیفا شدند.
در ساعات اوّلیه روز دوشنبه، 28 نوامبر، جان و لوییز از خبر تکان دهندۀ صعود ناگهانی حضرت عبدالبهاء از خواب بیدار شدند ... جان وقتی وارد اطاق خواب حضرت عبدالبهاء شد مشاهده کرد که تمام حاضرین دارند گریه می‌کنند. در کنار تخت‌خواب مبارک زانو زد. بعد، حضرت ورقۀ مبارکۀ علیا دست او را گرفتند و روی نیمکتی که کنار پنجره بود کنار خود نشاندند و حدود دو ساعت، شب زنده‌داری داشتند و گریستند. یک مرتبه، جان برخاست و دو قدم به سوی بستر هیکل اطهر رفت، دست مبارک را در دست گرفت و گفت، "آه، عبدالبهاء". ساعت حدود سه بود. دست هیکل مبارک هنوز گرم بود. به نظر میرسید در قید حیاتند. جان میگفت، "هنوز امیدوار بودم که در قید حیات باشند."
رمس اطهر را در پنج قطعه پارچۀ جداگانه پیچیدند و کلاهی را که حضرت بهاءالله به ایشان عنایت کرده بودند بر سر مبارک گذاشتند. جان به دیگران کمک کرد که در صندوق را ببندند. می‌گفت که، "احساس می‌کردم حضرت عبدالبهاء حیّ و زنده آنجا حضور دارند؛ نه در هیکل عنصری، امّا حضورشان را احساس می‌کردم و هنوز هم احساس می‌کنم. اطمینان دارم که در آن لحظه آنجا بودند."
وقتی دیگران میخواستند صندوق را بلند کنند، او ابتدا متوجّه قضیه نبود، امّا از دیگران تقلید کرد و آن را بلند کرده گوشۀ آن را روی شانه‌اش گذاشت. ناگهان زمانی را، نه چندان دور، به خاطر آورد که در نیویورک هیکل مبارک سرشان را روی شانۀ چپ او نهاده و به خواب فرو رفته بودند.
(ترجمه از کتاب فجر بر فراز کوه حرا، اثر مرضیه گیل، ص212-208)
حضرت عبدالبهاء